266
پير ما از صومعه بگريخت « 1 » در ميخانه شد * در صف دُردىكشان دُردىكش و مردانه شد « 2 »
بر بساط نيستى « 3 » با كمزنان پاكباز « 4 » * عقل اندر باخت وز لايعقلى ديوانه شد
در ميان بىخودان « 5 » مست دُردى نوش كرد * در زبان زاهدان بىخبر افسانه شد « 6 »
آشنايى يافت « 7 » با چيزى كه نتوان داد شرح * وز همه كار جهان يكبارگى بيگانه شد
راست كان خورشيد جانها « 8 » برقع از رخ برگرفت « 9 » * عقل چون خفّاش گشت و روح چون پروانه شد
چون نشان گم كرد دل از سرّ او افتاد نيست « 10 » * جان و دل در بىنشانى با فنا همخانه « 11 » شد
عشق آمد گفت خون تو بخواهم ريختن * دل كه اين بشنود حالى از پى شكرانه شد
چون دل عطّار پرجوش آمد « 12 » از سوداى عشق « 13 » * خون « 14 » بسر « 15 » بالا گرفت و چشم او پيمانه « 16 » شد « 17 »
هامش
( 1 ) - فر و سل : بگريخت و در
( 2 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - سل : پس بساط
( 4 ) - سل و مس : پاك بر . فر : كم نشست
( 5 ) - سل : در ميان مىخوارگان . فر : در ميان مىخوران
( 6 ) - فر : بر زبان زاهدان از خير و شر افسانه شد
( 7 ) - مج : آشنايى داد
( 8 ) - فر : خورشيد جانان
( 9 ) - سل و فر و مس : برفكند
( 10 ) - فر : چون نشان خويش گم كرد از سر رشته فتاد
( 11 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 12 ) - فر : چون به جوش آمد دل عطار از
( 13 ) - فر : سوداى دوست
( 14 ) - فر : چون
( 15 ) - سل : بر بالا
( 16 ) - فر : افسانه
( 17 ) - مس : نيز اين غزل را دارد