تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
در عشق زنده بايد كز مرده هيچ « 1 » نايد * عاشق نمرد هرگز كو زنده در كفن شد
كو زنده‌اى كه هرگز « 2 » از بهر نفس كشتن « 3 » * مردود خلق آمد رسواى « 4 » انجمن شد
هر زنده « 5 » را كزين « 6 » مىبويى نصيب « 7 » آمد * هر موى بر تن او گوياى بىسخن شد
چون جان و تن درين ره دو بند صعب آمد « 8 » * عطّار همچو « 9 » مردان در خون جان و تن شد

265

تا نور او ديدم دو كون از چشم من افتاده شد * پندار « 10 » هستى تا ابد از جان و تن افتاده شد « 11 »
روزى برون آمد ز شب طالب فنا گشت « 12 » از طلب * شور جهان‌سوزى « 13 » عجب در انجمن افتاده شد
رويت ز برقع ناگهان يك شعله زد آتش‌فشان * هر لحظه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده « 14 » شد
چون لب گشادى در سخن جان من آمد سوى تن * تا مرده بى خود نعره‌زن مست از كفن افتاده شد
هامش
( 1 ) - فر : زنده ماند گر مرد هيچ ( 2 ) - مه : كه هر روز ( 3 ) - مج : نفس مردن ( 4 ) - فر : رسواى مرد و زن ( 5 ) - سل : هر زنده‌اى . فر : مرده را ( 6 ) - فر : كزان ( 7 ) - سل و فر : نصيبش ( 8 ) - مه : دو سد محكم آمد . فر : دو كشت صعب آمد . سل : دو بند صعب افتاد ( 9 ) - فر : اندرين ره ( 10 ) - مج : پندار و هستى ( 11 ) - مه : اين غزل را ندارد . فى : دارد ( 12 ) - سل و فر : گشت و طلب ( 13 ) - مج : سوزى چنان شورى . فر : شور جهان‌سوز عجب ( 14 ) - مج و سل و فر : اين بيت و بيت بعد را ندارد