تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
چو گل در مهد آمد بلبل مست * به پيش مهد گل نعره‌زنان شد
كجايى ساقيا در ده شرابى * كه عمرم رفت و دل خون گشت و جان شد
قفس بشكن كزين دام گلوگير * اگر خواهى شدن اكنون توان شد
چه مىجويى بنقد وقت خوش باش * چه مىگوئى كه اين يك رفت و آن شد
يقين ميدان كه چون وقت اندرآيد * ترا هم مىببايد از ميان شد
چو باز افتادى از ره ره ز سر گير * كه همره دور رفت و كاروان شد
بلايى ناگهان اندر پى ماست * دل عطّار ازين غم ناگهان شد

264

در راه عشق هر دل كو خصم خويشتن شد * فارغ ز نيك و بد گشت « 1 » ايمن ز ما و من شد
نى نى كه نيست كس را جز نام عشق حاصل « 2 » * كان دم كه عشق « 3 » آمد از ننگ « 4 » تن‌به‌تن شد
در تافت روز اوّل يك‌ذرّه عشق « 5 » از غيب * افلاك سرنگون گشت ارواح نعره‌زن شد
آن ذره « 6 » عشق ناگه چون سينها ببوييد * كس را نديد محرم با جاى « 7 » خويشتن « 8 » شد
زان « 9 » ذرّه عشق خلقى در گفتگو فتادند « 10 » * وان « 11 » خود چنان كه آمد هم بكر « 12 » با وطن شد
هامش
( 1 ) - سل : نيك گشت و ( 2 ) - فر : نيست حاصل جز نام عشق كس را ( 3 ) - سل : چو عشق ( 4 ) - مه : او ننگ ( 5 ) - مه : قطره عشق ( 6 ) - فر : يك‌ذره ( 7 ) - مج : و احياى خويشتن ( 8 ) - سل : زانجا چنانك آمد هم بكر با وطن شد ( 9 ) - فر : يك‌ذره ( 10 ) - مج : در جست و جوى مانده . مه : در گفت و گوى ماندند . فر : در گفت و گوى انداخت ( 11 ) - مج و فر : او خود . مه : و او خود ( 12 ) - سل : با جاى خويشتن شد