آن خبر دارد ازو كو در حقيقت بىخبر گشت « 1 » * وان اثر « 2 » دارد كه او در بىنشانى بىنشان شد
تا تو در اثبات و محوى مبتلايى فرّخ آنكس * كو ازين هر دو كنارى جست و ناگه از ميان شد
گم شدن از محو ، پيدا گشتن از اثبات تا كى * مرد آن را دان كه چون مردان وراى اين و آن شد
هر كه از اثبات آزاد آمد و از محو فارغ * هر چه بودش آرزو تا « 3 » چشم برهمزد عيان شد
هست بال مرغ جان اثبات و پرّش محو مطلق * بال و پر فرعست بفكن تا توانى اصل جان شد
تن در اثباتست و جان در محو ازين هر دو برون شو * كانك ازين هر دو برون شد او عزيز جاودان شد
آنكه بيرون شد ازين هر دو نهان و آشكارا « 4 » * كى توان گفتن كه اين كس آشكارا يا نهان شد
تا خلاصى يافت عطّار از ميان اين دو دريا * غرقهء درياى ديگر گشت و دايم كامران شد
263
جهان از باد نوروزى جوان شد * زهى زيبا كه اين ساعت جهان شد « 5 »
شمال صبحدم مشكيننفس گشت * صباى گرمرو عنبرفشان شد
تو گويى آبخضر و آب كوثر * ز هر سوى چمن جويى روان شد
هامش
( 1 ) - فى : خبر دارد كه جانش در حقيقت بىخبر شد
( 2 ) - فى : خبر دارد
( 3 ) - فر :
آرزو چشم
( 4 ) - فى : يا آشكارا
( 5 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد