در منازل منشين خيز كه آنكس بيند * چهرهء مقصد و مقصود كه تا پايان شد
تا ابد كس ندهد نام و نشان از وى باز * دل كه در سايهء زلف تو چنين پنهان شد
حسنت امروز همىبينم و صدچندانست * لاجرم در دل من عشق تو صدچندان شد
شادم اى دوست كه در عشق تو دشواريها * بر من امروز باقبال غمت آسان شد
بر سر نفس نهم پاى كه در حالت رقص * مرد راه از سر اين عربده دستافشان شد
رو كه در مملكت عشق سليمانى تو * ديو نفست اگر از وسوسه در فرمان شد
همچو « 1 » عطّار درين درد بساز ار مردى * كان نَبد مرد كه او در طلب درمان شد « 2 »
262
هر كه در راه حقيقت از حقيقت بىنشان شد * مقتداى عالم آمد پيشواى انس و جان شد « 3 »
هر كه مويى آگهست از خويشتن يا از حقيقت * او ز خود بيرون نيامد « 4 » چون به نزد او توان شد
هامش
( 1 ) - سل : اينت عطار درين
( 2 ) - سل : مرد اين درد نبود انك پى درمان شد
( 3 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى : دارد
( 4 ) - فر : او ز خود بر سر نيامد