دانم كه « 1 » نخواهم يافت از دلبر خودكامى * تا من ز وجود خود بيزار نخواهم شد
اى ساقى جان مىده كاندر صف قلّاشان * اين بار چو هر بارى بىبار نخواهم شد « 2 »
از « 3 » يك مى عشق او امروز « 4 » چنان مستم * كز مستى آن هرگز هشيار نخواهم شد
تا ديده « 5 » خيال او در خواب همىبيند « 6 » * از خواب خيال او بيدار نخواهم شد
هر چند كه عطّارم ليكن بمجازست اين « 7 » * بىعطر سر زلفش عطّار نخواهم شد
261
هر كه در باديهء عشق تو سرگردان شد * همچو من در طلبت بىسر و بىسامان شد « 8 »
بىسر و پاى از آنم كه دلم گوى صفت * در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد
هر كه از ساقى عشق تو چو من باده گرفت * بىخود و بىخرد و بىخبر و حيران شد
سالك راه تو بىنام و نشان اولاتر * در ره عشق تو با نام و نشان نتوان شد
هامش
( 1 ) - فر : دايم كه
( 2 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 3 ) - سل : كز يك
( 4 ) - فر : اين بار
( 5 ) - سل : ناديده
( 6 ) - سل : همىشد چشم
( 7 ) - مه : آن
( 8 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد