259
چون عشق تو داعى عدم شد * نتوان بوجود متّهم شد « 1 »
جايى كه وجود عين شركست * آنجا نتوان مگر عدم شد
جانا مى عشق تو دلى « 2 » خورد * كو محو وجود جام جم شد
در پرتو نيستىّ عشقت * بيش از همه بود « 3 » و كم ز كم شد
بر لوح فتاد ذرّهاى عشق * لوح از سر بىخودى قلم شد
عشق تو دلم در آتش افكند * تا گرد همه جهان علم شد
دل در سر « 4 » زلف تو قدم زد * ايمانش نثار آن قدم شد
دل در ره تو نداشت جز درد * با « 5 » درد دلم دريغ « 6 » ضم شد
رازى كه دلم نهفته مىداشت * بر چهرهء من به خون « 7 » رقم شد
تا تو بنواختى چو چنگم * رگ بر تن « 8 » من چو زير و بم شد
عطّار بنقد نيمجان داشت * وان نيز بمحنت تو هم شد
260
گر در صف « 9 » دينداران ديندار نخواهم شد * از بهر چه با رندان در كار نخواهم شد
شد عمر و نمىبينم از دين « 10 » اثرى در دل * وز كفر « 11 » نهاد خويش « 12 » ديندار نخواهم شد
كى فانى حق باشم « 13 » بىقول انا الحق من * كز عشق چو مشتاقان بردار نخواهم شد
هامش
( 1 ) - سل و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر : كسى خورد
( 3 ) - فر : بود كم
( 4 ) - فر : اندر سر
( 5 ) - فر : تا درد
( 6 ) - فر : دريغ كم
( 7 ) - فر : ز خون
( 8 ) - فر : در تن
( 9 ) - مه : چون در صف
( 10 ) - سل : از تو
( 11 ) - مج : كفر و نهاد
( 12 ) - مج و فر : خود . مه : من
( 13 ) - مج و سل : از قول