قسم هريك ز انگبين چندان رسيد * كز خود و از هر دو عالم دور شد
سايه « 1 » چون از ظلمت هستى برست * در بر خورشيد نور النّور شد
همچو اين عطّار بس مشهور گشت * همچو آن حلّاج بس منصور شد
257
بار دگر پير ما مفلس و قلّاش شد * در بُن دير مغان رهزن « 2 » اوباش شد
ميكدهء فقر يافت خرقهء دعوى بسوخت * در ره ايمان « 3 » بكفر در دو جهان فاش شد
ز آتش دل پاك سوخت مدّعيان را بدم * دُردى اندوه خورد عاشق و قلّاش شد
پاك برى چُست « 4 » بود در نَدَب « 5 » لامكان * كم زن « 6 » و استاد گشت حيلهگر « 7 » و طاش شد
لاشهء دل را ز عشق بار گران برنهاد * فانى و لاشيىء « 8 » گشت يار هويداش شد
راست كه بنمود « 9 » روى آن مه خورشيدچهر « 10 » * عقل چو طاوس گشت و همچو خفّاش شد
و هم ز تدبير « 11 » او آزر بتساز گشت * عقل « 12 » ز تشوير او مانى نقّاش شد
هامش
( 1 ) - مج : سايهء از ظلمت . فر : ساعتى از
( 2 ) - فر : مفسد و اوباش . مج : بىخود و اوباش .
سل : رهزن و اوباش
( 3 ) - مج : ايمان و كفر
( 4 ) - مه : جسته
( 5 ) - مج : بر ندب .
فر : در ندبى رايگان
( 6 ) - مج : كم زن استاد
( 7 ) - مج : حليه برطاس . مه : فاش .
فر : حيله و پرخاش
( 8 ) - فر : چو گشت
( 9 ) - مه : بنمود رخ
( 10 ) - مه : خورشيد روى
( 11 ) - فر : ز تشبيه او
( 12 ) - فر : فهم ز تشوير