يك شكن از زلف تو وقت سحر كشف گشت * جان همه منكران واقف اسرار شد
باز چو زلف تو كرد بلعجبى آشكار * زاهد پشمينه پوش ساكن خمّار شد « 1 »
هر كه ز دين گشته بود چون رخ خوب تو ديد « 2 » * پاى بدين در نهاد باز « 3 » باقرار شد
وانكه مُقر گشته بود حجّت اسلام را * چون سر زلف تو ديد با سر انكار شد
روى تو و موى « 4 » تو كايت « 5 » دينست و كفر * رهبر عطّار گشت رهزن عطّار « 6 » شد « 7 »
254
در راه تو هر كه راهبر « 8 » شد * هر لحظه بطبع خاك تر « 9 » شد « 10 »
هر خاك كه ذرّهء قدم گشت « 11 » * در عالم عشق تاج سر شد
تا تو نشوى چو ذره ناچيز * نتوانى ازين قفس بدر شد
هر كو بوجود ذرّه آمد * فارغ ز وجود خير و شر شد
در هستى خود چو ذرّه گم گشت * ذاتى كه ز عشق معتبر شد
ذرّه ز كه پرسد و چه پرسد * زيرا كه ز خويش بىخبر شد
خورشيد ز خويش ذرّهاى ديد * و آنگه « 12 » به دهان شير در شد
گر ذرّهء راه نيست خورشيد * پيوسته چرا چنين بسرشد
هامش
( 1 ) - اين بيت و دو بيت بعد از آن در سل : نيست
( 2 ) - مج : چون لب و زلف تو
( 3 ) - مه :
بر سر اقرار
( 4 ) - مج : زلف تو
( 5 ) - مه : آيت
( 6 ) - مج : اسرار شد
( 7 ) - نو :
نيز اين غزل را دارد
( 8 ) - فر : خاك در
( 9 ) - فر : در عالم عشق معتبر شد
( 10 ) - مه :
اين غزل را ندارد
( 11 ) - سل : قدم شد
( 12 ) - مج : آنگه