نشستهام بخموشى رسيده جان بر لب * كه يك شرابم از آن لعل سبزپوش رسد
چو هست لعل لبت را هزار تنگ شكر * نيفتدت كه نصيبى بدين خموش رسد
اگر ز لعل توام يك شكر نصيب افتد * فريد مست به محشر شكرفروش رسد
242
بوى زلف يار آمد يارم اينك مىرسد * جان همىآسايد و دلدارم اينك مىرسد « 1 »
اولين شب صبحدم با يارم اينك مىدمد * و آخرين انديشه و تيمارم اينك مىرسد
در كنار جوى باران قامت و رخسار او * سرو سيمين آن گل بىخارم اينك مىرسد
اى بسا غم كو مرا خورد و غمم كس مىنخورد * چون نباشم شاد چون غمخوارم اينك مىرسد
مدّتى تا بودم اندر آرزوى يك نظر * لاجرم چندين نظر در كارم اينك مىرسد
دين و دنيا و دل و جان [ و جهان ] و مال و ملك * آنچه هست از اندك و بسيارم اينك مىرسد
روى تو ماهست و مه اندر سفر گردد مدام * همچو ماه از مشرق ره يارم اينك مىرسد
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد