هرگه كه چو چوگانى زلف تو بپاى افتد * دل در خم زلف تو چون گوى بسر خيزد
گفتى ببر سيمين زر از تو برانگيزم * آخر ز چو من مفلس دانى كه چه زر خيزد
قلبيست مرا در بر روييست مرا چون زر * اين قلب كه برگيرد زان وجه چه برخيزد
تا در تو نظر كردم رسواى جهان گشتم * آرى همه رسوايى اوّل ز نظر خيزد
گفتى چو منى بگزين تا من برهم از تو * آرى چو تو بگزينم ، گر چون تو دگر خيزد
بيچاره دلم بىكس كز شوق رخت هر شب * بر خاك درت افتد در خون جگر خيزد
چون خاك توام آخر خونم بچه مىريزى * از خون چو من خاكى چه خيزد اگر خيزد
عطّار اگر روزى رخ تازه بود بىتو * آن تازگى رويش از ديدهء تر خيزد
239
هر روز غم عشقت بر ما حشر انگيزد * صد واقعه پيش آرد صد فتنه برانگيزد « 1 »
عشقت كه ازو دل را پر خون جگر ديدم * اندوه دلافزايت تفّ جگر « 2 » انگيزد
هرگه كه برون آيد از چشم تو اخبارى * تا چشم زنى بر هم « 3 » از سنگ « 4 » برانگيزد
سرخىّ « 5 » لب لعلت سرسبزى جان دارد * سوداى سر زلفت صفراى سر انگيزد
هامش
( 1 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر : تف را جگر
( 3 ) - سل : زنم بر هم
( 4 ) - سل : تف جگر
( 5 ) - فر : سرخى ز لب