چون پستهء « 1 » شيرينت شورى چو شكر دارد * هر لحظه به شرينى شورى دگر انگيزد
عطّار به وصف تو چون بحر دلى دارد * كان بحر چو موج آرد « 2 » سيل گهر انگيزد
240
دل براى تو ز جان برخيزد * جان بعشقت ز جهان برخيزد « 3 »
در دل هر كه نشينى نفسى * ز غمت جان ز ميان برخيزد
مرد درد تو درين ره آنست * كز سر سود و زيان برخيزد
گر نقاب از رخ خود باز كنى * ناله از كون و مكان برخيزد
جان ز دل نوحهكنان بنشيند * دل ز جان نعرهزنان برخيزد
ساقيا بادهء اندوه بيار * تا ز عشّاق فغان برخيزد
كين تن خستهء من از مى عشق * نه چنان خفت كزان برخيزد
دل عطّار ز شوق تو چنانست * كه زمان تا به زمان برخيزد
241
اگر ز زلف توام حلقهاى به گوش رسد * ز حلق من بسپهر نهم خروش رسد « 4 »
ز فرط شادى وصلش بقطع جان بدهم * اگر ز وصل توام مژدهاى به گوش رسد
در آن زمان همه خون دلم به جوش آيد * كه تو ز پس نگرى زلف تو بدوش رسد
ز زلف تو به دلم چون هزار تاب رسيد * كنون چو بحر دلم را هزار جوش رسد
هامش
( 1 ) - سل : بيشه
( 2 ) - سل : موج آيد
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد
( 4 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد