دم « 1 » گردون خورد آنكس كه هر شب « 2 » * بدم گردون گردان « 3 » مىبسوزد
چو در كار تو عاجز گشت عطار * قلم بشكست « 4 » و ديوان مىبسوزد
237
اگر ز پيش جمالت نقاب برخيزد * ز ذرّه ذرّه هزار آفتاب برخيزد « 5 »
جهان ز فتنهء بيدار رستخيز شود * چو چشم نيم خمارش ز خواب برخيزد
بمجلسى كه زند خنده لعل ميگونش * خرد اگر بنشيند خراب برخيزد
اگر بخنده درآيد لبش ز هر سويى * هزار نعرهزن بىشراب برخيزد
زمرّد خط تو چون ز لعل برجوشد * هزار جوش ز لعل خوشاب برخيزد
ز بس كه بوى گل عارضش عرق گيرد * ز خار رشك خروش از گلاب برخيزد
ز بس كه اهل جهان را چو صور دم دهد او * قيامتى ز جهان خراب برخيزد
جنابتى كه ز دعوى عشق او بنشست * چو غسل سازى از خون ناب برخيزد
كه آن چنان حَدَثى تا كه تو نگريى خون * گمان مبر كه به درياى آب برخيزد
خبر كراست كه از بهر تفّ هر جگرى * ز زلف مشكفشانش چه تاب برخيزد
نشان كراست كه از بهر غارت دو جهان * ز آفتاب رخش كى نقاب برخيزد
اگر ادا كند از لفظ خويش شعر فريد * ز پيش چشمهء حيوان حجاب برخيزد
238
گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خيزد * در عشق تو هر ساعت دل شيفتهتر خيزد « 6 »
لعلت كه شكر دارد حقّا كه يقينم من * گر در همه خوزستان زين شيوه شكر خيزد
هامش
( 1 ) - فر : دم از گردون
( 2 ) - مه : هر دم
( 3 ) - فر : حيران
( 4 ) - فر : بشكست ديوان
( 5 ) - اين غزل در مج و سل و فر : نيست
( 6 ) - اين غزل در مج و سل و فر : نيست