عطّار اگر روزى نودولت عشق آيد « 1 » * يكبار دگر آخر بر وى نظر اندازد
234
گر از گره زلفت جانم كمرى سازد * در جمع كله داران از خويش سرى سازد « 2 »
گردون كه همهكس را زو دست بود بر سر * از دست سر زلفت هر شب حشرى سازد
طاوس فلك هر شب شد سوخته بالوپر * هم شمع رخت سوزد گر بال و پرى سازد
بنماى لب و رويت تا اين دل بيمارم * يا به بترى گردد يا گلشكرى سازد
جان عزم سفر دارد زين بيش مخور خونش * تا بو كه ز خون دل زاد سفرى سازد
اين عاشق بىزر را زر نيست تو مىخواهى * چون وجه زرش نبود از وجه زرى سازد
تا زر نبود اوّل تا جان ندهد آخر * ديوانه بود هر كو با سيمبرى سازد
ديريست كه مىسازم تا بو كه بسازى تو * چون تو به نمىسازى دل با دگرى سازد
چون نيست ز ياقوتت هم قوّت و هم قوتم * عطّار كنون بىتو قوت از جگرى سازد
هامش
( 1 ) - مج و فر : عشق آمد
( 2 ) - اين غزل در مج و سل و فر : نيست