كو عيسى روحانى تا معجر خود بيند * كو يوسف كنعانى تا چشم بر اندازد « 1 »
گر عارض خوب او از پرده برون آيد * صد چون پسر ادهم تاج و كمر اندازد « 2 »
گر تائب « 3 » صدساله بيند شكن زلفش * حالى بسر اندازى دستار در اندازد « 4 »
ور صوفى صافى دل « 5 » رويش به خيال آرد * زنّار كمر سازد خرقه بدر اندازد
گر تر بكند « 6 » دريا از چشمهء خضرش لب * دايم به نثار « 7 » او موج گهر اندازد
ور طشت فلك روزى در زر كندش پنهان * همچون گهرش حالى زر باز بر اندازد
خورشيد كه هر روزى بس تيغ زنان آيد « 8 » * از رشك رخش هر شب آخر « 9 » سپر اندازد
چون دوستى آن بت در سينه فرودآيد « 10 » * دل دشمن جان گردد جان در خطر اندازد
در ديده « 11 » و دل هرگز چه خشك و ترم ماند * چون هر نفسم آتش در خشك و تر اندازد
هامش
( 1 ) - مه : ديده براندازد
( 2 ) - اين بيت در مج و سل و فر : نيست
( 3 ) - مه : زاهد صدساله
( 4 ) - فر : بر اندازد
( 5 ) - مج : صوفى صدساله
( 6 ) - مج و فر : تر نكند دريا .
مه : كند آن دريا
( 7 ) - سل : به نثار آن . فر : كه نثارش را . مج : به نثار لب
( 8 ) - مج :
هر روزى در زر كندش پنهان
( 9 ) - مه و فر : آخر هر شب
( 10 ) - مج و سل : فروآيد
( 11 ) - مج و فر : خر ديده