تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
از سر صدق و صفا صبح صفت * آن نفس نى به دهان خواهم زد
چون عيان گشت مرا آنچه مپرس * لاف از عين عيان خواهم زد
لاف اين نيست « 1 » يقين است يقين * پس چرا دم به گمان خواهم زد
من نيم مطبخى زير و زبر * دم بىكفك و دخان خواهم زد
چون سر و پاى روان نيست مرا * قدم از پاى روان خواهم زد
خصم نفسست « 2 » گرم عشوه دهد * بر سر خصم سنان خواهم زد
تا كه از وسوسهء نفس پليد * نفس از سود و زيان خواهم زد
بخرابات فرو خواهم شد * دست بر رطل گران خواهم زد
آن دم انگشت‌گزان مىزده‌ام * اين دم انگشت زنان خواهم زد
تير را پيك بلا خواهم ساخت * تيغ را زخم ميان خواهم زد
فتنه بيدار چنان خواهم كرد * كز سر فتنه‌نشان خواهم زد
هر شبان موسى عمران نبود * من دم گرگ شبان خواهم زد
تا كى از شعر فريد آتش عشق * در همه نطق و بيان خواهم زد

231

عشق آمد و آتشى بدل در زد * تا دل بگزاف لاف دلبر زد
آسوده بُدم نشسته در كُنجى * كامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بيخ و بُن بركند * هر چيز كه داشتم بهم برزد
گفتند كه سيم‌بر نگارست او * تا رويم از آرزوى او زر زد
طاوس رخش چو كرد يك جلوه * عقلم چو مگس دو دست بر سرزد
از چهرهء او دلم چو دريا شد * دريا ديدى كه موج گوهر زد
عطّار چو آتشين دل آمد « 3 » زو * هر دم كه زد از ميان اخگر زد
هامش
( 1 ) - فر : لاف نيست اين كه يقين ( 2 ) - فى : خصم نفست اگرم عشوه ( 3 ) - مه : دلست از او