تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
لب لعلش جهان را بر هم انداخت * خط سبزش قضا را بر قدر زد
نبات خط او چون از شكر رست * ز خجلت چون عسل حل شد طبر زد
برخش حسن چون بر عاشقان تاخت * نينديشيد و لاف لا تذر زد
رخ او تاب در خورشيد و مه داد * لب او بانگ بر تنگ شكر زد
چو نقّاش ازل از بهر خطش * به سيمين‌لوح او بىرنگ برزد
چو خط بنوشت گويى نقطه لعل * درونش سى ستاره بر قمر زد
بسى مىزد بمژگان بر دلم تير * به دو گفتم كه كم زن بيشتر زد
دلم از طرّه چون زير و زبر كرد * گره بر طرّهء زير و زبر زد
دلم خون كرد تا از پاش بفكند * عقيقى گشت آنگه بر كمر زد
دلم با او چو دستى در كمر كرد * كمربند فلك را دست در زد
فريد او را گزيد از هر دو عالم * بيك دم آتشى در خشك و تر زد

230

دست در دامن جان خواهم زد * پاى بر فرق جهان خواهم زد « 1 »
اسب بر جسم و جهت خواهم تاخت * بانگ بر كون و مكان خواهم زد
وانگه آن دم كه ميان من و اوست * از همه خلق نهان خواهم زد
چون مرا نام و نشان نيست پديد * دم ز بىنام و نشان خواهم زد
هان مبر ظن كه من سوخته‌دل * آن دم از كام و زبان خواهم زد
تن پليدست بخواهم انداخت * وان دم پاك بجان خواهم زد
در شكم چون زند آن طفل نفس * من بىخويش چنان خواهم « 2 » زد
از دلم مشعله‌اى خواهم ساخت * نفس شعله فشان « 3 » خواهم زد
هامش
( 1 ) - اين غزل در مج و سل و مه : نيست . فر و فى : دارد ( 2 ) - فى : در اينجا اين بيت را كه به نظر الحاقى مىآيد اضافه دارد :آن دم پاك چو پنهان منست * تو چه دانى كه چه سان خواهم زد( 3 ) - فى : شعله‌زنان