تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
گر از كمان ابرو بادام نرگسينش * يك تير برگشايد صيدى هزار گيرد
خورشيد كو ز تنگى بر چرخ مىكشد تيغ * از بيم تير چشمش گردون حصار گيرد
او آفتاب حسنست از پرده گر بتابد * دهر خرف ز رويش طبع بهار گيرد
عاشق كه از ميانش مويى خبر ندارد * در آرزوى مويش از جان كنار گيرد
عطّار را بوعده دل مىدهد و ليكن * اندر ميان آتش دل چون قرار گيرد

227

چو بخنده لب گشايى دو جهان شكر بگيرد * بنظارهء جمالت همه تن شكر بگيرد « 1 »
قدرى ز نور رويت به دو عالم ار در افتد * همه عرصه‌هاى عالم به همان قدر بگيرد
چو در آرزوى رويت نفسى ز دل برآرم * ز دم فسردهء من نفس سحر بگيرد
چه غم رهست اين خود كه دلم دمى درين ره * نه غمى دگر گزيند نه رهى دگر بگيرد
اگر از عتاب غيرت ره عاشقان بگيرى * ز سرشك عاشقانت همه رهگذر بگيرد
هامش
( 1 ) - اين غزل در مج و مه و فر : نيست
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 173 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى