ز پى تو جان عطّار اگر امتحان كنندش * بمديح تو دو عالم بدُر و گهر بگيرد
228
چون پرده ز روى ماه بر گيرد * از فرق فلك كلاه برگيرد « 1 »
بىروى « 2 » چو ماه او دم سردم * از روى سپهر ماه برگيرد
صاحب نظرى اگر دمم بيند * هر دم كه زنم بآه برگيرد
در راه فتادهام ببوى آنك * چون سايه مرا ز راه برگيرد
و او خود چو مرا تباه بيند حال * سايه ز من تباه برگيرد
خطّش چو به خون من سجل بندد * دو جادو را گواه برگيرد
كه حكم كند بدين گواه و خط * جز آنكه دل از إله برگيرد
هرگاه كه زلف او نهد جُرمم * صد توبه بيك گناه برگيرد
ليكن لب عذرخواه پيش آرد * وز هم لب عذرخواه برگيرد
جادو بچهء دو چشمش آن خواهد * تا رسم گدا و شاه برگيرد
صد بالغ را ببين كه چون از راه * جادو بچهء سياه برگيرد
عقل آيد و عالمى حشر سازد * وز صبر بسى سپاه برگيرد
با قلب شكسته پيش صف آيد * تا پرده ز پيشگاه برگيرد
چشمش بصف مژه بيك مويش * با خيل و سپه ز راه برگيرد
گفتم اگرم دهد پناه خود * كنجى دلم از پناه برگيرد
از نقد جهان فريد را قلبيست * اين قلب كه گاهگاه برگيرد
229
چو قفل لعل بر درج گهر زد * جهانى خلق را بر يكدگر زد « 3 »
هامش
( 1 ) - اين غزل در مج و سل و فر : نيست . مه و مم : دارد
( 2 ) - مه : كذا
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس دارد