تا دُردى درد بىدلان خورد * صافى شد و دلبرى برآورد « 1 »
عطّار چو بحث حال خود كرد * تلبيس و مزوّرى برآورد
223
خطى سبز از زنخدان مىبرآورد * مرا از دل نه كز جان مىآورد « 2 »
خطش خوش خوان از آن آمد كه بىكلك * مداد از لعل خندان مىبرآورد
مداد اينجا چه باشد لوح سيمش * ز نقره خط خوش خوان مىبرآورد
كدامين خط خطا رفت آنچه گفتم * مگر خار از گلستان مىبرآورد
چنين باغى چه جاى خار باشد * كه از گلبرگ ريحان مىبرآورد
چه مىگويم كه ريحان خادم اوست * كه سنبل از نمكدان مىبرآورد
چه جاى سنبل تاريك رويست * كه سبزه زاب حيوان مىبرآورد
نبات اينجا چه ذوق آرد و ليكن * زمرّد را ز مرجان مىبرآورد
ز سبزه هيچ شيرينى نيايد * نبات از شكرستان مىبرآورد
چه سنجد در چنين موضع زمرّد * كه مشك از ماه تابان مىبرآورد
كه داند تا به سرسبزى خط او * چه شيرينى ز ديوان مىبرآورد
به خون در مىكشد دامن جهانى * چو او سر از گريبان مىبرآورد
خدايا داد من بستان ز خطّش * كه دل از جورش افغان مىبرآورد
جهانى خلق را مانند عطّار * ز اسلام و ز ايمان مىبرآورد
224
زندهء عشق تو آب زندگانى كى خورد * عاشق رويت غم جان و جوانى كى خورد « 3 »
هامش
( 1 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 2 ) - اين غزل در مج و سل و فر : نيست
( 3 ) - سل و مه :
اين غزل را ندارد