218
زين دم عيسى كه هر ساعت سحر مىآورد * عالمى بر خفته سر از خاك بر مىآورد « 1 »
هر زمان ابر از هوا نُزلى دگر مىافكند * هر نفس باغ از صبا زيبى دگر مىآورد
ابر تردامن براى خشك مغزان چمن * از بهشت عدن مرواريد تر مىآورد
هر كجا در زير خاك تيره گنجى روشنست * دست ابرش پاىكوبان بازبرمىآورد
طعم شير و شكر آيد از لب طفلان باغ * زانكه آب از ابر شير چون شكر مىآورد
با نسيم صبح گويى راز غيبى در ميانست * كز ضمير آهوان چين خبر مىآورد
غنچه چون رزق [ خود ] از بالا طلب دارد چو ابر * از براى آن دهان بالاى سر مىآورد
گر ز بىبرگى درون غنچه خون مىخورد گل * هر دم از پرده برون برگى دگر مىآورد
مشك را چون بوى نقصان مىپذيرد از جگر * گل چگونه بوى مشكين از جگر مىآورد
گل چو مىداند كه عمرى سرسرى دارد چو برق * زندگانى بر سر آتش بسر مىآورد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد