تُرك غم تو كرد مرا اشك چنين سرخ * در گردن هندوى بصر مىنتوان كرد
چون هر چه كه آن پيش من آيد ز تو آيد * از آتش سوزنده حذر مىنتوان كرد
در پاى غم از دست دل عاشق عطّار * افتاده چنانم كه گذر مىنتوان كرد
216
چون باد صبا سوى چمن تاختن آورد * گويى بغنيمت همه مشك ختن آورد « 1 »
زان تاختنش يوسف دل گر نشد افگار * پس از چه سبب غرقه به خون پيرهن آورد
اشكال بدايع همه در پردهء رشكند * زين شكل كه از پرده برون ياسمن آورد
هرگز ز گل و مُشك نيفتاد بصحرا * زين بوى كه از نافه بصحرا سمن آورد
صد بيضهء عنبر نخرد كس بجوى نيز * زين رسم كه در باغ كنون نسترن آورد
هر لحظه صبا از پى صد راز نهانى * از مُشك برافكند و به گوش چمن آورد
آن راز به طفلى همه عيسى صفتان را * در مهد چو عيسى بشكر در سخن آورد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد