تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
برگ گلت آزرده شود از نظر تيز * زان در رخ تو تيز نظر مىنتوان كرد « 1 »
چون زلف تو زير و زبرىّ همه خلقست * بىزلف تو دل زير و زبر مىنتوان كرد
در واقعهء عشق رخت از همه نوعى * كرديم بسى حيله دگر مىنتوان كرد
اين كار به افسانه بسر مىنتوان برد * و افسانهء عشق تو زبر مىنتوان كرد
از تو كمرى مىنتوان « 2 » بست به صد سال * چون با تو بهم دست و كمر مىنتوان كرد
بىتوشهء خون جگرم گر نخورى تو « 3 » * در وادى عشق تو سفر مىنتوان كرد
گفتى چو بسوزم « 4 » جگرت « 5 » آن تو باشم * اين سوخته را سوخته‌تر مىنتوان كرد
گفتى تو كه مرغ منى آهنگ به من كن * آهنگ بدين بال « 6 » و بدين پر نتوان كرد
كى در تو رسم « 7 » گرد تو درياى پرآتش * چون قصد تو از بيم خطر مىنتوان كرد
بىاشك چو خونم « 8 » ز غم نقش خيالت * نقاشى اين روى چو زر مىنتوان كرد
هامش
( 1 ) - سل : اين بيت را ندارد ( 2 ) - مه : بر نتوان ( 3 ) - سل : گر نخورى به ( 4 ) - مه : چو بسوزى ( 5 ) - فر : وان تو ( 6 ) - سل : تو بىبال و بپر . مه : تو با بال و به پر ( 7 ) - فر : كس در تو رسد . سل : گر در تو رسد ( 8 ) - فر : تو خونم