تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
چون سحرگاه باد صبح بخاست * حلقهء زلف او پريشان كرد
گفتم آخر چرا چنين كردى * گفت اين « 1 » باد كرد چتوان كرد
گفتمش عهد كن به چشم اين بار « 2 » * چشم بر هم نهاد و فرمان كرد
چون كه پيمان ما بباد بداد * باز عهدم شكست و تاوان كرد
چون برفتم ز چشم ، او حالى « 3 » * دل « 4 » من برد « 5 » و تير باران كرد
گفتم آخر شكست چشمت عهد * گفت چشمم نكرد مژگان كرد
گفتمش با لب تو عهد كنم * گفت كن « 6 » زانكه بوسه ارزان كرد
چون ببستيم عهد لب بر لب * بر لبم لعل او دُرافشان كرد
من چو بىخويشتن شدم ز خوشى « 7 » * پاره از « 8 » من بكند و پنهان كرد
گفتم آخر لب تو عهد شكست * گفت آن « 9 » لب نكرد دندان كرد
درد عطّار را كه درمان نيست * مىندانم كه هيچ درمان كرد

215

بىلعل لبت وصف شكر مىنتوان كرد * بىعكس رخت فهم قمر مىنتوان كرد « 10 »
چون صدقه ستانيست شكر لعل لبت را * وصف لب لعلت بشكر مىنتوان كرد
مويى ز ميان تو نشان مىنتوان داد * صفرى ز دهان تو خبر مىنتوان كرد
هامش
( 1 ) - فر : آن باد ( 2 ) - مه : اى يار ( 3 ) - فر : ز پيش او حالى . مه : او ز پيش من ( 4 ) - مه : دل ز من ( 5 ) - فر : برد تيرباران ( 6 ) - سل و فر : گفت مىكن كه ( 7 ) - مه : بىخود شدم ز ذوق و خوشى . فر : بىمن شدم در آن خوشى ( 8 ) - مه : باز از من ( 9 ) - مه : كين لب ( 10 ) - مج : اين غزل را ندارد