چون سحرگاه باد صبح بخاست * حلقهء زلف او پريشان كرد
گفتم آخر چرا چنين كردى * گفت اين « 1 » باد كرد چتوان كرد
گفتمش عهد كن به چشم اين بار « 2 » * چشم بر هم نهاد و فرمان كرد
چون كه پيمان ما بباد بداد * باز عهدم شكست و تاوان كرد
چون برفتم ز چشم ، او حالى « 3 » * دل « 4 » من برد « 5 » و تير باران كرد
گفتم آخر شكست چشمت عهد * گفت چشمم نكرد مژگان كرد
گفتمش با لب تو عهد كنم * گفت كن « 6 » زانكه بوسه ارزان كرد
چون ببستيم عهد لب بر لب * بر لبم لعل او دُرافشان كرد
من چو بىخويشتن شدم ز خوشى « 7 » * پاره از « 8 » من بكند و پنهان كرد
گفتم آخر لب تو عهد شكست * گفت آن « 9 » لب نكرد دندان كرد
درد عطّار را كه درمان نيست * مىندانم كه هيچ درمان كرد
215
بىلعل لبت وصف شكر مىنتوان كرد * بىعكس رخت فهم قمر مىنتوان كرد « 10 »
چون صدقه ستانيست شكر لعل لبت را * وصف لب لعلت بشكر مىنتوان كرد
مويى ز ميان تو نشان مىنتوان داد * صفرى ز دهان تو خبر مىنتوان كرد
هامش
( 1 ) - فر : آن باد
( 2 ) - مه : اى يار
( 3 ) - فر : ز پيش او حالى . مه : او ز پيش من
( 4 ) - مه : دل ز من
( 5 ) - فر : برد تيرباران
( 6 ) - سل و فر : گفت مىكن كه
( 7 ) - مه :
بىخود شدم ز ذوق و خوشى . فر : بىمن شدم در آن خوشى
( 8 ) - مه : باز از من
( 9 ) - مه :
كين لب
( 10 ) - مج : اين غزل را ندارد