ذرّهاى « 1 » پرتو خورشيد رخش * آفتاب از فلك گردان برد
لمعهاى لعل خوشاب لب او « 2 » * رونق لاله و لالستان برد
گفتم اى جان و جهان جان عزيز * كس ازين باديهء هجران برد
گفت جان در ره ما باز و بدانك * آن بود جان كه ز تو جانان برد
دل عطّار چو اين نكته شنيد * جان به دو داد « 3 » و بجان فرمان برد
199
درد من از عشق تو درمان نبرد * ز زانكه دلم خون شد و فرمان نبرد « 4 »
دل كه بجان آمدهء درد تست * درد بسى برد كه درمان نبرد
جان نبرم از تو من خستهدل * كانكه به تو داد دل او جان نبرد
هر كه پريشان نشد از زلف تو * بويى از آن زلف پريشان نبرد
تا به ابد گمره جاويد ماند * هر كه به تو راه ز پيشان نبرد
پاك برى تا دو جهان در نباخت * آنچه كه مىجست ز تو آن نبرد
پاك توان باخت درين ره كه كس * دست درين راه بدستان نبرد
گرچه بسر گشت فلك قرنها * يكنفس اين راه بپايان نبرد
چرخ چو از خويش نيامد بسر * واقعهء عشق تو پى زان نبرد
كى ببرم وصل تو دست تهى * هيچ ملخ ملك سليمان نبرد
آه كه اندر ظلمات جهان * مردهدلى چشمهء حيوان نبرد
تا كه نشد مات فريد از دو كون * نرد غم عشق تو آسان نبرد
هامش
( 1 ) - سل : در ره پرتو
( 2 ) - سل و فر : لب تو
( 3 ) - مج : وز جان . سل : وز دل
( 4 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد