تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
تن چند زنم كه چشم مستت * جانى كه نداشتم ز تن برد
صد گونه قرار از دل من * زلفت بطلسم يك شكن « 1 » برد
عشق تو نمود دستبردى * مردى و زنى ز مرد و زن برد
با چشم تو عقل خويشتن را * بىخويشتنى ز خويشتن برد
عيسى لب روح‌بخش تو ديد * در حال خرش شد و رسن « 2 » برد
خضر آب‌حيات كى توانست * بىياد لب تو در دهن برد
جمشيد كجا جهان‌نمايى * بىعكس رخت بجام ظن برد
سيمرغ ز بيم « 3 » دام زلفت * بگريخت « 4 » و بقاف تاختن برد
گفتند بتان كه چهرهء ما * قدر گل و رونق سمن برد
در تافت ستارهء رخ تو * و آب « 5 » همه از چَهِ ذقن برد
عطّار چو شرح آن ذقن داد * گوى از همه‌كس بدين « 6 » سخن برد « 7 »

198

نام وصلش « 8 » به زبان نتوان برد * ور كسى برد ندانم جان برد « 9 »
وصل او گوهر بحريست شگرف * ره به دو مىنتوان آسان برد
دوش سرمست درآمد ز درم * تا قرار از من « 10 » سرگردان برد
زلف كژ « 11 » كرد « 12 » و برافشاند دلم * برد شكلى كه چنان نتوان برد
دل من تا كه خبر بود مرا « 13 » * راه دزديده به دو پنهان برد
زلف چوگان صفتش در صف كفر * گوى از كوكبهء ايمان برد
از فلك نرگس او « 14 » نرد دغا * قرب صد دست بيك دستان برد
هامش
( 1 ) - مج و سل و نو : پرشكن . مه : هر شكن ( 2 ) - مج : شد رسن ( 3 ) - فر : ز نيم دام ( 4 ) - فر : بگريخت بقاف ( 5 ) - مج و مه و فر : آب همه ( 6 ) - سل : بدان . فر : شخص در سخن ( 7 ) - نو : اين غزل را دارد ( 8 ) - فر : وصلت ( 9 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 10 ) - فر : قرار من ( 11 ) - فر : كج ( 12 ) - سل : كرده ( 13 ) - فر : بىخبر گرچه دلم بود ولى ( 14 ) - سل : غمزهء او