راست اندازى چشمش بين كه گر خواهد به حكم * ناوك مژگان او بر موى مژگان بگذرد
باد وقتى آب را همچون زره داند نمود « 1 » * كز نخست آيد بر آن « 2 » زلف زرهسان بگذرد
در زمان آزاد گردد سرو از بالاى خويش « 3 » * گر بپيش قدّ آن سرو خرامان بگذرد
ماه رويا آفتاب از شرم تو « 4 » پنهان شود « 5 » * گر ز رويت « 6 » سايه بر خورشيد رخشان بگذرد
با توام خون نيزه گردان « 7 » نيست ، دور از روى تو * نيزه بالا خون ز بالاى سرم زان بگذرد
تو ز آه من چو گردون فارغ و از هجر « 8 » تو * آه خونآلودم از گردون گردان بگذرد
در دل عطّار از عشقت چنان آتش فتاد * كز تف او آتش از بالاى كيوان بگذرد « 9 »
203
هر دل كه « 10 » وصال تو طلب كرد * شب خوش بادش كه روز شب كرد « 11 »
در تاريكى ميان خون مرد * هر كه آبحيات تو طلب كرد
و آنكس كه بنادر اين گهر يافت * بىخود شد و مدّتى طرب كرد
آن چيز كه يافت بس عجب يافت * و آن حال كه كرد بس عجب كرد
چون حوصله پر برآمد « 12 » او را * بانگى نه بوقت ازين سبب كرد
هامش
( 1 ) - سل : باد وقتى آب را چون اره دندانى نمود
( 2 ) - مج : بدان زلف
( 3 ) - مج و سل :
بالاى خود
( 4 ) - مج و سل : از رشك تو
( 5 ) - سل : گردد نهان
( 6 ) - مج : ز مويت
( 7 ) - فر : چون نيزه كردن . سل : چون نيزه گردان
( 8 ) - سل : در هجر
( 9 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 10 ) - سل و فر : هر جان كه
( 11 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 12 ) - فر : پر آمد او را