تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
دلم در درد عشق او چنانست * كه دل بىدرد عشقش جان ندارد
مرو در راه او گر ناتوانى * كه دورست اين ره و پايان ندارد
اگر قوّت ندارى دور ازين راه * كه كوى عاشقان پيشان ندارد
برو عطّار دم دركش كه جانان * همه عمرت چنين حيران ندارد

194

اگر درمان كنم امكان ندارد * كه درد عشق تو درمان ندارد « 1 »
ز بحر عشق تو موجى نخيزد * كه در هر قطره صد طوفان ندارد
غمت را پاك‌بازى مىببايد * كه صد جان بخشد و يك جان ندارد
بحسن راى خويش انديشه كردم * بحسن روى تو امكان ندارد
فروگيرد جهان خورشيد رويت * اگر زلف تواش پنهان ندارد
فلك گر صوفييى پيروزه‌پوشست * ولى اين هست او را كان ندارد
اگر چه در جهان خورشيد رويش * به زيبايىّ خود تاوان ندارد
چو نتواند كه چون روى تو باشد * بگو تا خويش سرگردان ندارد
چو طوطىّ خط تو بر دهانت * كسى بر نقطه صد برهان ندارد
سر زلف تو چون گيرم كه بىتو * غمم چون زلف تو پايان ندارد
لبت خونم چرا ريزد بدندان * اگر بر من به خون دندان ندارد
فريد امروز خوش‌خوان‌تر ز خطّت * خطى سرسبز در ديوان ندارد

195

بار دگر پير ما رخت بخمّار برد * خرقه بر آتش بسوخت دست بزنار برد
دين بتزوير خويش كرد سيه‌رو چنانك * بر سر ميدان كفر گوى ز كفّار برد
نعرهء رندان شنيد راه قلندر گرفت * كيش مُغان تازه كرد قيمت ابرار برد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد