192
زين درد كسى خبر ندارد * كين درد كسى دگر ندارد « 1 »
تا در سفر اوفكند دردم * مىسوزم و كس خبر ندارد
كورست كسى كه ذرّهاى را * بيند كه هزار در ندارد
چه جاى هزار و صدهزارست * يكذرّه چو پا « 2 » و سر ندارد
چندانكه شوى بذرّهاى در « 3 » * منديش كه ره دگر « 4 » ندارد
چون نامتناهيست ذرّه * خواجه سر اين سفر ندارد
آنكس گويد كه ذرّه خردست * كو ديدهء « 5 » ديدهور ندارد
چون ديده پديد گشت خورشيد * از ذرّه « 6 » بزرگتر ندارد
از يك اصلست جمله پيدا * امّا دل تو نظر ندارد
در ذرّه تو اصل بين كه ذرّه * از ذرّه شدن خبر « 7 » ندارد « 8 »
اصلست كه فرع مىنمايد * زان اصل كسى گذر ندارد « 9 »
عطّار اگر زبون فرعست * جان چشم ز اصل بر ندارد « 10 »
193
دلى كز عشق جانان جان ندارد * توان گفتن كه او ايمان ندارد « 11 »
درين ميدان كه يا رد گشت يكدم * كه كس مردىّ يك جولان ندارد
شگرفى بايد از گنج در عالم « 12 » * كه جان يك لحظه بىجانان ندارد
به آسانى منه در كوى او پاى * كه رهرو راه را آسان ندارد
چه عشقست اين كه خود نقصان نگيرد * چه دردست اين كه خود درمان ندارد
هامش
( 1 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مج : پاى و سر
( 3 ) - سل : ذره اندر
( 4 ) - سل :
رهگذر
( 5 ) - فر : خردست كه ديده
( 6 ) - فر : ذره بدر گذر
( 7 ) - مج : اثر ندارد
( 8 ) - اين بيت در فر : نيست
( 9 ) - سل : اما دل تو بصر ندارد
( 10 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 11 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و مم : دارد
( 12 ) - مم : شكر مىبايد آزاد از دو عالم