اگر خواهى كه آن گوهر ببينى تو چنان بايد * كه چون خورشيد سر تا پاى تو دايم نظر دارد
عجب آنست كين دريا اگرچه جمله آب آمد * ولى از شوق يك قطره « 1 » زمين لب خشكتر دارد
چو شوقش بود بسيارى بآبى نيز « 2 » غير خود * ز تو برساخت غير خود تويى غيرى « 3 » اگر دارد
سلامت از چه مىجويى ملامت به درين دريا * كه آن وقتست مرد ايمن « 4 » كه راهى پرخطر دارد
چو از تردامنى عطّار در كُنجيست « 5 » متوارى * ندانم كين « 6 » سخن گفتن ازو كس معتبر دارد
189
هر كه بر روى او نظر دارد * از بسى نيكوى خبر دارد « 7 »
تو نكوتر ز نيكوان دو كون * كه دو كون از تو يك اثر دارد
هر چه اندر دو كون مىبينم * از جمال نو يك نظر دارد
در جمالت مدام بىخبرست * هر كه او ذرّهاى بصر دارد
ديدهء جان كه در تو حيرانست * هر چه جز تست مختصر دارد
هر كه روى چو آفتاب تو ديد * نتواند كه ديده بر دارد
هر كه بويى بيافت از ره تو * خاك راه تو تاج سر دارد
عاشق از خويشتن نينديشد * گرچه راهت بسى خطر دارد
خويش را مستوار در فكند * هر كه او جان ديدهور دارد
هامش
( 1 ) - مه : قطره زمن
( 2 ) - فر : و باقى نيز
( 3 ) - مه : غير دگر دارد
( 4 ) - فر :
كه مرد آن وقت شد ايمن
( 5 ) - مه : در كنجست
( 6 ) - مه : تا سخن
( 7 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد