در ره عشق تو دل عطّار * آتشى سخت در جگر دارد
190
لب تو مردمىّ ديده دارد * ولى زلف تو سر گرديده دارد « 1 »
كه داند تا سر زلف تو در چين * چه زنگى بچه ناگرديده دارد
چو حسنت مىنگنجد در جهانى * بجانم چون رهى دزديده دارد
چو مژه بر سر چشمت نشاند * سر يك مژه هر كو ديده دارد
وصال تو مگر در چين زلفست * كه چندين پردهء درّيده دارد
كنون هر كو بجان وصل تو مىجست * اگر دارد طمع برّيده دارد
از آن شوريدهام از پستهء تو * كه شور او بسى شوريده دارد
خيال روى تو استاد در قلب * ز بهر كين زره پوشيده دارد
اگر آهنگ خونريزى ندارد * چرا چندين به خون غلطيده دارد
فريد از تو دلى دارد چو بحرى * كه بحرى خون چنين جوشيده دارد
191
بر در حق هر كه كار و بار ندارد * نزد حق [ او ] هيچ اعتبار ندارد « 2 »
جان به تماشاى گلشن در حق بر * خوش بود آن گلشنى كه خار ندارد
مست « 3 » خراب شراب شوق خدا شو * زانكه شراب خدا خمار ندارد
خدمت حق كن بهر مقام كه باشى * خدمت مخلوق افتخار ندارد
تا بتند « 4 » عنكبوت بر در هر غار * پردهء عصمت كه پود و تار ندارد
ساختن پرده آن چنان ز كه آموخت * از « 5 » در آنكس كه پردهدار ندارد
تا دل عطّار در دو كون فروشد * از پى آن بار بار بار ندارد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - ظ :
مست و خراب
( 4 ) - ظاهرا : تار تند
( 5 ) - ظ : بر