ندارم به روى تو چشم تعهّد * كه روى تو خود چشم بيمار دارد
چو تيمار چشم خودش مىنهبينم * مرا چشم زخمى چه تيمار دارد
مكن بىقرارم چو گردون كه گردون * به صاحبقرانيم اقرار دارد
بيك بوسه جان مرا زنده گردان * كه جانم بعالم همين كار دارد
فريد از لب تو سخن چون نگويد * كه شعر از لب تو شكربار دارد
188
فرورفتم به دريايى كه نه پاى و نه سر دارد * ولى هر قطرهاى از وى به صد دريا « 1 » اثر دارد « 2 »
ز عقل و جان و دين « 3 » و دل بكلّى بىخبر گردد « 4 » * كسى كز سرّ اين دريا سر مويى خبر دارد
چه گردى گرد اين دريا كه هر كو مردتر افتد « 5 » * ازين دريا بهر ساعت تحيّر بيشتر دارد
ترا با جان مادرزاد ره نبود درين « 6 » دريا * كسى اين بحر را شايد كه او جانى « 7 » دگر دارد
تو هستى مرد صحرايى نه دريايى نه به شنا « 8 » سى * كه با هريك ازين دريا دل مردان چه سر دارد
ببين تا مرد صاحبدل درين دريا چسان « 9 » جنبد * كه بر راه همه عمرى بيك ساعت گذر دارد
تو آن گوهر كه در دريا همه اصل اوست كى يا بى « 10 » * چو مىبينى كه اين دريا جهانى پرگهر دارد
هامش
( 1 ) - مه : به درياها
( 2 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 3 ) - مه : دين و جان و دل
( 4 ) - فر :
خبر گشتم
( 5 ) - فر : مرد اين ره شد
( 6 ) - مج : درين صحرا
( 7 ) - مج : صد جان دگر . فر : صد جانى
( 8 ) - فر : چه بشتابى درين دريا
( 9 ) - مه : چه مىسازد
( 10 ) - مج : كى دانى