همه اسباب عيش هست و ليك * مرگ تيغ از قراب مىآرد
عالمى عيش با اجل هيچست * اين سخن را كه تاب مىآرد
اى دريغا كه گر درنگ كنم * عمر بر من شتاب مىآرد
در غم مرگ بىنمك عطّار * از دل خود كباب مىآرد
186
دل درد تو يادگار دارد * جان عشق تو غمگسار دارد « 1 »
تا عشق تو در ميان جانست * جان از دو جهان كنار دارد
تا خورد دلم شراب عشقت * سرگشتگى خمار دارد
مسكين دل من چو نزد تو نيست * در كوى تو خود چهكار دارد
راز تو نهان چگونه دارم * كاشكم همه آشكار دارد
چندين غم بىنهايت از تو * عطّار ز روزگار دارد
187
سر زلف تو بوىِ گلزار دارد * لب لعل تو رنگ گلنار دارد « 2 »
از آن غم كه يكدم سر گل نبودت * ببين گل كه چون پاى بر خار دارد
اگر روى تو نيست خورشيد عالم * چرا خلق را ذرّه كردار دارد
و گر نقطهء عاشقان نيست خالت * چرا عاشقان را چو پرگار دارد
و گر زلف تو نيست هندوى ترسا * چرا پس چليپا و زنّار دارد
دهانت چو با پستهاى تنك ماند * شكر تنك بسته بخروار دارد
خط سبز زنگار رنگ تو يا رب * چو گوگرد سرخى چه مقدار دارد
چرا روى كردى ترش تا ز خطّت * نگين مسين تو زنگار دارد
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد