179
دلى كز عشق او ديوانه گردد * وجودش با عدم همخانه گردد
رخش شمعست « 1 » و عقل ار عقل دارد « 2 » * ز عشق شمع « 3 » او ديوانه « 4 » گردد « 5 »
كسى بايد كه از آتش نترسد * بگرد شمع چون پروانه گردد
بشكر آنكه زان آتش « 6 » بسوزد * همه در عالم « 7 » شكرانه گردد
كسى كو بر وجود خويش لرزد « 8 » * همان بهتر كه در كاشانه « 9 » گردد « 10 »
اگر بر جان خود لرزد پياده * بفرزينى كجا فرزانه گردد
بخيلى كو « 11 » بيك جو زر بميرد * چرا « 12 » گرد مقامرخانه گردد
چو ماهى آشنا جويد درين بحر * بكل از خاكيان بيگانه گردد
چو در دريا فتاد آن خشكنانه « 13 » * مكن تعجيل تا ترنانه « 14 » گردد
اگر تو دم زنى « 15 » از سرّ اين بحر * دلت خونابه « 16 » را پيمانه گردد
بسى افسون كند غوّاص دريا * كه در دم داشتن مردانه گردد
اگر در قعر « 17 » دريا دم برآرد * همه افسون او افسانه گردد
درين دريا دل پردرد عطّار * ندانم مرد گردد يا نگردد
180
اگر دردت دواى جان نگردد * غم دشوار تو « 18 » آسان نگردد
كه دردم « 19 » را تواند ساخت درمان * اگر هم درد تو « 20 » درمان نگردد
هامش
( 1 ) - فر : شمعيست
( 2 ) - مج : نور از عقل دارد
( 3 ) - فر : ز نور شمع
( 4 ) - مج :
بدان عقل از رخش
( 5 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 6 ) - مه : تن خود را بر آن آتش
( 7 ) - مه : در آتشش شكرانه
( 8 ) - فر : بلرزد
( 9 ) - فر : ديوانه گردد
( 10 ) - اين بيت در مج : نيست
( 11 ) - مج : چون بيك
( 12 ) - مه : كجا گرد
( 13 ) - سل :
خشك مايه . فر : چو در دريا فتادى ز كرانه . مه : چو در دريا فتاد از خشك ناگه
( 14 ) - فر :
كان دردانه
( 15 ) - فر : دم مىزنى در
( 16 ) - فر : غمخانه
( 17 ) - سل : قوم دريا
( 18 ) - مج : دشوار او . سل : دشوار عشق
( 19 ) - مه و فر : كه دردت را
( 20 ) - سل : اگر درد توام