تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
امروز چو دل نشد جدا از گل « 1 » * فردا نه ز يكد « 2 » گر جدا گردد
خاك تن تو شود همه ذرّه « 3 » * هر ذرّه كبوتر هوا گردد
ور در گل خويشتن بماند دل * از تنگى گور كى رها گردد « 4 »
دل آينه‌ايست پشت او تيره * گر بزدايى « 5 » به روى واگردد
گل دل گردد چو پشت گردد رو * ظلمت چو رود همه ضيا گردد « 6 »
هرگاه كه پشت و روى يكسان شد * آن آينه غرق كبريا گردد
ممكن نبود كه هيچ مخلوقى * گرديد خداى « 7 » يا خدا گردد
اما سخن درست آن باشد * كز ذات و صفات خود فنا گردد
هرگه كه فنا شود ازين هر دو * در عين يگانگى بقا گردد
حضرت به زبان حال مىگويد * كس ما نشود ولى ز ما گردد
چيزى كه شود چو بود « 8 » كى باشد * كى « 9 » نادايم چو دايما گردد
گر مىخواهى كه جان بيگانه * با اين همه كار « 10 » آشنا گردد
در سايهء پير شو كه نابينا * آن اولاتر كه با عصا گردد
كاهى شو و كوه عجب بر هم زن * تا پير ترا چو كهربا گردد
ور اين نكنى « 11 » كه گفت عطّارت * هر رنج كه مىبرى هبا گردد

177

بودى كه ز خود نبود گردد * شايستهء وصل زود گردد
چوبى كه فنا نگردد از خود « 12 » * ممكن نبود كه عود گردد
اين كار « 13 » شگرف در طريقت * بر بود « 14 » تو و نبود گردد
هامش
( 1 ) - فر : از دل ( 2 ) - فر : كه ز يكديگر ( 3 ) - فر : اگر شود ذره ( 4 ) - اين بيت در فر : نيست ( 5 ) - فر : بردارى ( 6 ) - اين بيت در فر : نيست ( 7 ) - فر : خدا ( 8 ) - مه : چو بوده ( 9 ) - فر : كه نادايم ( 10 ) - فر : همگان آشنا ( 11 ) - مج گر اين نكنى ( 12 ) - فر : نگردد اول ( 13 ) - سل : وين كار ( 14 ) - فر : بر بوى تو