هرگه كه وجود تو عدم گشت « 1 » * حالى عدمت وجود گردد
اى عاشق خويش وقت نامد * كابليس تو با سجود « 2 » گردد
دل در ره نفس باختى پاك * تا نفس تو جفت سود گردد
دل نفس شد و شگفتت « 3 » آيد * گر يك علوى جهود « 4 » گردد
هر دم كه « 5 » بنفس مىبرآرى * در ديدهء دل چو دود گردد
بىشك دل تو از آن « 6 » چنان دود « 7 » * كورى « 8 » شود و كبود گردد
عطّار بگفت آنچه دانست « 9 » * باقى همه بر شنود گردد « 10 »
178
گر نكوييت بيشتر گردد * آسمان در زمين بسر گردد « 11 »
آفتابى كه هر دو عالم را * كار ازو همچو آب زر گردد
ز آرزوى رخ تو هر روزى * روى بر خاك در بدر گردد
نرسد آفتاب در گردت * گرچه صد قرن گرد در گردد
گر بيابد كمال تو جزوى * عقل كل مست و بىخبر گردد
صبح از شرم سر بجيب كشد * دامن آفتاب تر گردد
هر كه بر ياد چشمهء نوشت * زهر قاتل خورد شكر گردد
درد عشق ترا كه افزون باد * گر كنم چاره بيشتر گردد
چون ز عشقت سخن رود جايى * سخن عقل مختصر گردد
چه دهى - دم مرا دلم برسوز * كاتش از باد تيزتر گردد
بر رخم گرچه خون دل گر مست * از دم سرد من جگر گردد
دل عطّار هر زمان بىتو * در ميان غمى دگر گردد
هامش
( 1 ) - فر : عدم شد
( 2 ) - فر : در سجود
( 3 ) - فر : شگفت نايد . سل : شگفت آيد
( 4 ) - مج : يهود
( 5 ) - فر : ز نفس . مه : كه نفس
( 6 ) - فر : شك نيست كه چشم از چنين دود
( 7 ) - مه : ازين چنين دود
( 8 ) - فر : گرگين شود
( 9 ) - اين بيت در سل : نيست
( 10 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 11 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد