تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
سوداى زلف و خالت در هر خيال نايد * انديشهء وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آمد سوداى جان نماند * در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
پيغام خستگانت در كوى تو كه آرد * كانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
دل كز تو بوى يابد در گلستان نپويد * جان كز تو رنگ گيرد خود در جهان نگنجد
آن دم كه عاشقان را نزد تو بار باشد * مسكين كسى كه آنجا در آستان نگنجد
بخشاى بر غريبى كز عشق مىنميرد * وانگه در آشيانت خود يك زمان نگنجد
جان داد دل كه روزى در كوت جاى يابد * نشناخت او كه آخر جاى چنان نگنجد
آن دم كه با خيالت دل را ز عشق گويد * عطّار اگر شود جان اندر ميان نگنجد

173

جانا شعاع « 1 » رويت در جسم و جان نگنجد * و آوازهء جمالت « 2 » اندر جهان « 3 » نگنجد « 4 »
هامش
( 1 ) - سل و فر و نو : فروغ رويت ( 2 ) - فر : جلالت ( 3 ) - سل : و آوازهء فراقت اندر دهان ( 4 ) - مه : اين غزل را ندارد
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 131 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى