جانهاى پاك بازان خون شد درين بيابان « 1 » * يكمشت ارزن آخر « 2 » در خرمنى چه سنجد
چون پُردلان عالم پيشت سپر فكندند * با زخم ناوك تو هر جوشنى چه سنجد
جان و دلم ز عشقت مستغرقند دايم * در عشق « 3 » چون تو شاهى « 4 » جان و تنى چه سنجد
چون ساكنان گلشن در پايت اوفتادند « 5 » * عطّار سر نهاده در گلخنى چه سنجد « 6 »
170
مرا با عشق تو جان در نگنجد « 7 » * چه از جان به بود آن در نگنجد
نه كفرم ماند در عشقت « 8 » نه ايمان * كه اينجا « 9 » كفر و ايمان در نگنجد
چنان عشق تو در دل معتكف شد * كه گر مويى شود « 10 » جان در نگنجد
چه مىگويم كه طوفانيست عشقت * به چشم مور طوفان در نگنجد
اگر يكذره عشقت رخ « 11 » نمايد * بصحن صد بيابان در نگنجد
اگر يوسف برون آيد ز پرده * بقعر چاه و زندان در نگنجد
چو دردت هست منوازم « 12 » بدرمان * كه با درد تو درمان در نگنجد
دلا آنجا كه جانانست ره نيست * كه آنجا غير جانان در نگنجد
تو چون ذرّه شو آنجا زانكه آنجا * بجز خورشيد رخشان در نگنجد
هامش
( 1 ) - سل : خون شد درين بيابان جانهاى پاكبازان
( 2 ) - فر : گندم آخر
( 3 ) - فر :
در پيش
( 4 ) - مه : تو ماهى
( 5 ) - فر : در پاى تو فتادند . مه : از پاى درفتادند
( 6 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 7 ) - مج اين غزل را ندارد
( 8 ) - مه : در عشق
( 9 ) - سل : كه آنجا
( 10 ) - فر : بود آن
( 11 ) - مه : رو نمايد
( 12 ) - سل :
ز درمان . فر : بيزارم ز درمان