161
هر چه دارم در ميان خواهم نهاد * بىخبر سر در جهان خواهم نهاد « 1 »
آب حيوان چون به تاريكى درست * جام جم در جنب جان خواهم نهاد
زين همّت در ره سوداى عشق * بر بُراق لامكان خواهم نهاد
گر بجنبد كاروان عاشقان * پاى پيش كاروان خواهم نهاد
جان چو صبحى بر جهان خواهم فشاند * سر چو شمعى در ميان خواهم نهاد
سود ممكن نيست در بازار عشق * پس اساسى بر زيان خواهم نهاد
گر قدم از خويش بر خواهم گرفت * از زمين بر آسمان خواهم نهاد
مرغ عرشم سير گشتم از قفس * روى سوى آشيان خواهم نهاد
تا نيايد سرّ جانم بر زبان * مُهر مطلق بر زبان خواهم نهاد
زهر خواهد شد ز عيش تلخ من * صد شكر گر در دهان خواهم نهاد
آستين پرخون به اميد وصال * سر بسى بر آستان خواهم نهاد
دست چون مىنرسدم در زلف دوست * سر به زير پاى از آن خواهم نهاد
در زبان گوهرافشان فريد * طرفه گنجى جاودان خواهم نهاد
162
دلم قوّت كار مىبرنتابد « 2 » * تنم اين همه بار مىبرنتابد
دل من ز انبارها غم چنان شد * كه « 3 » اين بار آن بار مىبرنتابد
چگونه كشد نفس كافر غم تو * چو « 4 » دانم كه ديندار مىبرنتابد
پس پرده « 5 » پندار مىسوزم اكنون * كه اين پرده « 6 » پندار مىبرنتابد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مم : دارد
( 2 ) - مه : برمىنتابد و همچنين است تا آخر غزل
( 3 ) - مج و مه : انبار انبار
( 4 ) - فر : چه دانم
( 5 ) - سل و مه : بند پندارد
( 6 ) - مه : در پرده