از غمزهء تو كنون نترسم * چون لعل توام بجان امان داد
دندان تو گرچه آب دندانست * هر لقمه كه دادم استخوان داد
ابروى تو پشت من كمان كرد * اى ترك ترا كه اين كمان داد
عطّار چو مرغ تست او را * سر نتوانى ز « 1 » آشيان داد
158
شرح لب لعلت به زبان مىنتوان داد * وز ميم دهان تو نشان مىنتوان داد « 2 »
ميمست دهان تو و موييست ميانت * كس را خبر موى ميان مىنتوان داد
دل خواستهاى و رقم كفر كشم من * بر هر كه گمان بُرد كه جان مىنتوان داد
گر پيش رخت جان ندهم آن نه ز بُخلست * در خورد رخت نيست از آن مىنتوان داد
يك جان چه بود كافرم ار پيش تو صد جان * انگشت زنان رقصكنان مىنتوان داد
سگ به بود از من اگر از بهر سگت جان * آزاد بيك پارهء نان مىنتوان داد
داد ره عشق تو چنان كآرزويم هست * عمرم شد و يك لحظه چنان مىنتوان داد
جانا چو بلاى تو به ارزد بجهانى * خود را ز بلاى تو امان مىنتوان داد
هامش
( 1 ) - مج : از آشيان . سل : بر آشيان
( 2 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد