گفتم كه ز من جان بستان يك شكرم ده * گفتى شكر من بزيان مىنتوان داد
چون نيست دهانم كه شكر زو بدر آيد * كس را بشكر هيچ دهان مىنتوان داد
خود طالع عطّار چه چيزست كه او را * يك بوسه نه پيدا نه نهان مىنتوان داد
159
پير ما بار دگر روى بخمّار نهاد * خط بدين برزد « 1 » و سر بر خط كفّار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقه « 2 » دين بر « 3 » سر جمع * خرقهء سوخته در حلقهء زنّار نهاد
در بُن دير مُغان در بر « 4 » مشتى اوباش * سر فروبرد و سر اندر پى اين كار نهاد
دُرد خمّار بنوشيد و دل از دست بداد * مىخوران « 5 » نعرهزنان روى ببازار نهاد
گفتم اى پير چه بود اين كه تو كردى آخر * گفت كين « 6 » داغ مرا بر دل و جان يار نهاد
من چه كردم « 7 » چو چنين خواست چنين بايد بود « 8 » * گلم « 9 » آنست كه او در ره من خار نهاد
هامش
( 1 ) - سل و مه : در زد
( 2 ) - سل : در خانه
( 3 ) - فر : از سر
( 4 ) - سل و مه : بر سر مشتى
( 5 ) - سل : خور و نعره
( 6 ) - سل و مه و فر : اين داغ
( 7 ) - فر : كه چنين
( 8 ) - مه : بايد كرد
( 9 ) - مه : گل من آنست . فر : گل همانست