روى جان ديگر نبيند تا ابد * هر كه او در بند جانان اوفتاد
ذرّهاى خورشيد رويش شد پديد * ولوله در جنّ و انسان اوفتاد
جان انس از شوق او آتش گرفت * پس از آنجا در دل جان اوفتاد
كرد تاوان بىرخ او آفتاب * لاجرم در قيد تاوان اوفتاد
هر كه مويى سركشيد از عشق او * بىسر آنجا چون گريبان اوفتاد
هر كجا نقش و نگارى پاى بست * تا ابد در دست رضوان اوفتاد
وانكه را رنگى و بويى راه زد * در حجاب سخت خذلان اوفتاد
چون وصالش دانهاى بر دام بست * مرغ دل در دام هجران اوفتاد
بىسر و بُن ديد عاشق راه او * بىسر و بُن در بيابان اوفتاد
راز عشقش عالمى بىمنتهاست * ظن مبر كين كار آسان اوفتاد
تا بكلّى برنخيزى از دو كون * محرم اين راز نتوان اوفتاد
چون رهى بس دور و بس دشوار بود * لاجرم عطّار حيران اوفتاد
157
چون لعل توام هزار جان داد * بر لعل تو نيمجان توان داد
جان در غم عشق تو ميان بست * دل در غمت از ميان جان داد
جانم كه فلك ز دست او بود * از دست تو تن در امتحان داد
پُر نام تو شد جهان « 1 » و از تو * مىنتواند كسى نشان داد
اى بس كه رخ چو آتش تو * دل سوخته سر « 2 » درين جهان داد « 3 »
پنهان ز رقيب غمزه دوشم * لعل تو بيك شكر زبان « 4 » داد
امروز چو غمزهات بدانست * تاب از « 5 » سر زلف تو « 6 » در آن داد
هامش
( 1 ) - سل : شد نشان
( 2 ) - فر : ما را به خيال تو زبان داد
( 3 ) - سل : تن درين جهان
( 4 ) - فر : امان داد
( 5 ) - مج : تاب سر زلف
( 6 ) - سل : زلف خود