هم چرخ خرقهپوشى در خانقاه عشقت * هم جبرئيل مرغى در دام دلربايت
در سر گرفته عالم انديشهء وصالت * در چشم كرده كوثر خاك در سرايت
كوثر كه آب حيوان يك شبنمست از وى * در بسته تا بجان دل در لعل دلگشايت
سرّى كه هر دو عالم يكذرّه مىنيابند « 1 » * جاويد كف گرفته جام جهاننمايت
نوباوهء جمالت ماه نو است و هر مه « 2 » * بنهد « 3 » كله ز خجلت در دامن قبايت
تو ابرش « 4 » نكويى مىتازى و مه و مهر * چون سايه در ركابت چون ذره در هوايت
تا بوى مشك زلفت پرمشك كرد جانم * عطّار مشكريزم « 5 » از زلف مشكسايت
150
اى پرتو وجودت در عقل بىنهايت * هستىّ كاملت را نه ابتدا نه غايت « 6 »
هستىّ هر دو عالم در هستى تو گم شد * اى هستى تو كامل بارى « 7 » زهى ولايت
هامش
( 1 ) - سل : مىنمايد
( 2 ) - فر : نه مه
( 3 ) - فر : بند كله
( 4 ) - فر : مركب نكويى ( به قرينه مه و مهر ابرش كه در سل بود و مناسبتر مىنمود انتخاب شد )
( 5 ) - سل : ريزد
( 6 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 7 ) - سل و فر : يا رب