چون در رهت يقين و گمانى « 1 » همىرود * اى برتر از يقين و گمان از كه جويمت
در بحر بىنهايت عشقت چو قطرهاى * گم شد نشان مه بنشان از كه جويمت « 2 »
تا بود كه بويى از تو بيابد دلم چو جان * بيرون شد از زمان و مكان از كه جويمت « 3 »
در جست و جوى تو دلم از پرده اوفتاد « 4 » * اى در درون پردهء جان از كه جويمت
عطار اگر چه يافت به عين يقين ترا * اى بس عيان به عين عيان از كه جويمت
147
اى چو چشم سوزن عيسى دهانت * هست گويى رشتهء مريم ميانت « 5 »
چون دم عيسى زنى از چشم سوزن * چشمهء خورشيد گردد جانفشانت
آنچه بر مريم ز راه آستين زد * مىتوان يافت از هواى آستانت
ماه كو از آسمان سازد زمينى * بر زمين سر مىنهد از آسمانت
نقد صد دل بايدم در هر زمانى * بر اميد صيد زلف دلستانت
گرچه غلطانست در پاى تو زلفت * هم سرى جز زلف نبود يك زمانت
گر سخن چون ز هر گويى باك نبود * كان شكر دايم بماند در دهانت
ور سخن خوش گويى اى جان و جهانم * بنده گردد بىسخن جان و جهانت
من روا دارم كه كام من برآيد * ور فرو خواهد شدن جانم بجانت
نيست جز دستان چو زلفت هيچ كارم * زانكه ديدم روى همچون گلستانت
هامش
( 1 ) - مه : يقين به گمانى . سل : يقين گمانى
( 2 ) - اين بيت و بيت بعد از آن در سل نيست
( 3 ) - اين بيت در فر : نيست
( 4 ) - فر : در فتاد
( 5 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد