تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
آنچه ما ديديم در عالم كه ديد * و آنچه ما گفتيم در عالم كه گفت
آنچه « 1 » بعد از ما بگويند آن ماست * زانكه راز گفت نيست « 2 » از ما نهفت
تربيت ما را ز جان مصطفاست * لاجرم خود را نمىيابيم « 3 » جفت
تا تويى عطّار زير بار عشق « 4 » * گرد نان را زير بار تست سفت
صورت جانست شعرت لاجرم * عقل را نظم تو مىآيد شگفت

144

اى زلف تو دام و دانه خالت * هر صيد كه مىكنى حلالت
خورشيد در « 5 » اوفتاده پيوست * در حلقهء دام شب مثالت
همچون نقطى سيه پديدار * بر چهرهء آفتاب خالت
دل « 6 » فتنهء طرّه سياهت * جان تشنهء چشمهء زلالت
از عالم حسن دايهء لطف * آورده به صد هزار سالت
رخ زرد و كبود جامه خورشيد * سرگشتهء ذرّهء وصالت
تو خفته و اختران همه‌شب * مبهوت بمانده در جمالت « 7 »
تو ماه تمامى و عجب آنك « 8 » « 9 » انگشت‌نماى شد هلالت
مرغى عجبى كه مىنگنجد * در صحن سپهر پرّ و بالت
چون در تو توان رسيد چون كس * هرگز نرسيد در خيالت
پى گم كردى چنان كه هرگز * كس پى نبرد به هيچ حالت
خواهد كه بسى بگويد از تو * عطّار ولى بود « 10 » ملالت « 11 »
هامش
( 1 ) - سل : هر چه ( 2 ) - مج : نى از ما ( 3 ) - فر : نمىدانيم ( 4 ) - سل : تا تو اى عطار دربازى ز عشق . فر : در بازى عشق ( 5 ) - فر : خورشيد جهان فتاده ( 6 ) - مج : دل تشنهء ( 7 ) - سل : اين بيت و بيت بعد را ندارد ( 8 ) - فر : آن ( 9 ) - مج : كانگشت ( 10 ) - فر : شود ( 11 ) - نو : نيز اين غزل را دارد