تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
چون تو برانداختى برقع « 1 » عزّت ز پيش « 2 » * جان متحيّر بماند عقل فغان در گرفت
بر سر كوى « 3 » تو عشق آتش دل برفروخت * شمع دل عاشقانت « 4 » جمله از آن در گرفت
جرعهء اندوه تو تا دل من نوش كرد * ز آتش « 5 » آه دلم « 6 » كام و « 7 » زبان در گرفت
تا كه ز رنگ رخت يافت « 8 » دل من نشان * روى من از خون دل رنگ و نشان در گرفت
جان و دل عاشقان « 9 » خرقه شد اندر ميان * زانكه سماع غمت در « 10 » همگان در گرفت
راست كه عطّار داد حسن « 11 » و جمال تو شرح « 12 » * سينه برآورد جوش دل خفقان در گرفت « 13 »

143

گر نبودى در جهان امكان گفت * كى توانستى گل معنى شكفت « 14 »
جان ما را تا به حق شد چشم باز * بس كه گفت و بس گل معنى كه رفت « 15 »
بىقرارى پيشه كرد « 16 » و روز و شب * يك نفس ننشست و يك ساعت نخفت
بس گهر كز قعر درياى ضمير * بر « 17 » سر آورد و به خون دل بسفت
پاك‌رو داند كه در اسرار عشق * بهتر از ما راهبر نتوان گرفت
هامش
( 1 ) - سل : پرده عزت ( 2 ) - سل و فر : ز روى ( 3 ) - سل : گويى كه ( 4 ) - مه و فر : عاشقان ( 5 ) - مج : آتش ( 6 ) - سل : ز آتش او كه دلم ( 7 ) - مج : جمله زبان . سل : گاه زبان ( 8 ) - سل : داد دل ( 9 ) - مج : عاشقانت ( 10 ) - سل : بر همگان ( 11 ) - سل : تا دل عطار داد حسن جمال رخت - ديده برآورد هان دل خفقان در گرفت ( 12 ) - سل و فر و مه : حسن جمال ( 13 ) - نو : نيز اين غزل را دارد ( 14 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 15 ) - فر : گل معنى شكفت ( 16 ) - سل : پيشه گيرد . فر : كرد او ( 17 ) - مج : سر بر آورد