در ره ما هر كرا سايهء او پيش اوست * از تف خورشيد عشق تابش و تابى نيافت
گر تو خرابى ز عشق جان تو آباد شد * زانكه كسى گنج عشق جز به خرابى نيافت
تا دل عطّار ديد هستى خود را حجاب * رهزن خود شد مقيم تا كه حجابى نيافت
140
هر دل كه ز عشق بىنشان رفت * در پردهء نيستى نهان رفت « 1 »
از هستى خويش پاك بگريز * كين راه بنيستى توان رفت
تا تو نكنى ز خود كرانه « 2 » * كى بتوانى ازين ميان رفت
صد گنج ميان جان كسى يافت * كين باديه از ميان جان رفت
راهى كه بعمرها « 3 » توان رفت * مرد ره او بيك زمان رفت
هان اى دل خفته عمر بگذشت * تا كى خسبى كه كاروان رفت
اى جان و جهان چه مىنشينى * برخيز كه جان شد و جهان رفت
از جملهء نيستان اين راه * آن برد سبق كه بىنشان رفت
چون نيستى از زمين توان برد * كى هست توان بر « 4 » آسمان رفت
محتاج بدانهء زمين بود * مرغى كه ز شاخ لامكان رفت
عطّار چو ذوق نيستى يافت * از هستى خويش بر كران رفت
141
دوش جان دزديده از دل راه جانان برگرفت * دل خبر يافت و بتك خاست و دل از جان برگرفت « 5 »
هامش
( 1 ) - سل و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر : كنار
( 3 ) - مج : روى تو
( 4 ) - مج :
به آسمان
( 5 ) - مه و فر : اين غزل را ندارد