جان چو شد نزديك جانان ديد دلرا نزد « 1 » او * غصّهها كردش ز پشت دست دندان برگرفت
ناگهى « 2 » بادى برآمد مشكبار از پيش و پس * برقع صورت ز پيش روى جانان برگرفت
جان ز خود فانى شد و « 3 » دل در عدم معدوم گشت * عقل حيلتگر به كلى دست ازيشان برگرفت
بىنشان شد جان كدامين جان كه گنجى داشت او « 4 » * گاه پيدايش نهاد و گاه پنهان برگرفت
فرّخ آن اقبال بارى كاندرين درياى ژرف * ترك جان گفت و سر اين نفس حيوان برگرفت
شكر يزدان « 5 » را كه گنج دين درين كنج خراب * بىغم و رنجى دل عطّار آسان برگرفت
142
آتش سوداى تو عالم جان در گرفت * سوز دل عاشقانت « 6 » هر دو جهان در گرفت
جان كه « 7 » فروشد بعشق زندهء جاويد گشت * دل كه بدانست « 8 » حال ماتم جان در گرفت
از پس چندين هزار پرده كه در پيش بود « 9 » * روى تو يك شعله زد كون و مكان در گرفت
هامش
( 1 ) - سل : پيش او
( 2 ) - سل : ناگهان
( 3 ) - مج : شد دل
( 4 ) - سل : گنجى داشت دوست
( 5 ) - سل : شكر ايزد را
( 6 ) - مه و فر : عاشقان
( 7 ) - سل : چو فروشد
( 8 ) - فر : ندانست
( 9 ) - سل : پيش داشت . فر : تست