بس بزرگان را كه در گرداب درد * سر فروشد نيز همدم درنيافت
من چگونه از تو دريابم به حكم * آنچه از تو هر دو عالم درنيافت
چند جويى اى دل برخاسته * آنچه هرگز خلق يكدم درنيافت
تو نيابى اين كه بس نامحرمى * خاصه هرگز هيچ محرم درنيافت
نيست غم گر چون سليمان اى فريد * هر گدا ملكى بخاتم درنيافت
139
بس كه دل تشنه سوخت وز لبت آبى نيافت * مست مى عشق شد و از تو شرابى نيافت « 1 »
داشتم اميد آنك بو كه درآيى بخواب * عمر شد و دل ز هجر خون شد و خوابى نيافت
تشنهء وصل تو دل چون بدرت كرد روى * ماند بدر حلقهوار وز درت آبى نيافت
دل ز تو بىهوش شد ديده برو زد گلاب * زانكه به از آب چشم ديده گلابى نيافت
چند زند بر نمك يار دلم گوييا * به ز دل عاشقان هيچ كبابى نيافت
دل چو ز نوميديت زود فروشد به خود * خود ز ميان برگرفت هيچ نقابى نيافت
گفتمش آخر چه شد كين دل من روز و شب * سوى تو آواز داد وز تو خطابى نيافت
گفت مرا خواندهاى ليك نه از جان و دل * هر كه ز جانم نخواند هيچ جوابى نيافت
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد