136
دل كمال از لعل ميگون تو يافت * جان حيات از نطق موزون تو يافت « 1 »
گر ز چشمت خستهاى آمد به تير * زنده شد چون دُرّ مكنون تو يافت
تا فسونت كرد چشم ساحرت * جامه پركژدم ز افسون تو يافت
سختتر از سنگ نتوان آمدن * لعل بين يعنى دلش خون تو يافت
تا فشاندى زلف و بگشادى دهن * عقل خود را مست و مجنون تو يافت
ملك - كسرى در سر زلف تو ديد * جام جم در لعل گلگون تو يافت
قاف تا قاف جهان يكسر بگشت * كاف كفر از زلف چون نون تو يافت
جمله را صدباره فىالجمله بديد * هيچش آمد هرچه بيرون تو يافت
تا دل عطّار عالم كم گرفت * رونق از حسن در افزون تو يافت
137
پيشگاه عشق را پيشان كه يافت * پايگاه فقر را پايان كه يافت « 2 »
در ميان اين دو ششدر كلّ خلق * جمله مُردند و اثر زيشان كه يافت
رخنه مىجويى خلاص خويشتن * رخنهاى جز مرگ ازين زندان كه يافت
ذرّهاى وصلش چو كس طاقت نداشت * قسم موجودات جز هجران كه يافت
ذرّهاى اين درد عالمسوز را * در زمين و آسمان درمان كه يافت
آفتاب آسمان غيب را * در فروغش كفر باايمان كه يافت
چون بتافت آن آفتاب آواز داد * كان هزاران ذرّه سرگردان كه يافت
ابر بر دريا بسى بگريست زار * ليك دريا گشت و آن باران كه يافت
گشت مستهلك درين دريا دو كون * گر كفى گل بود و ور طوفان كه يافت
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مم دارد
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد مس دارد